تبليغاتX
جاده
میشه بودن های متفاوتی را تجربه کرد

به هر صورت بودنی میشه خندید

از هر صورت بودنی میشه شرمنده بود

میشه بود و نه خواست که بود

میشه با تمام نه خواستن ها بازم بود

میشه بود و نه دونست چرا باید بود؟

بودن یعنی بودن

به هر شیوه ای

 

پ.ن: وقتی هستی دیگه هستی

دسته بندیش مهم نیست...

خوب و بد ...زشت و زیبا

حتی میشه معتاد شد به بودن...دیگه نمی خوای که نه باشی

فقط می خواهی باشی... به هر شکل و صورتی....

+ نوشته شده در  88/10/29ساعت   توسط ماریا | 

     رفتار نوع دوستانه آن است که به دیگران نفعی برساند و ظاهرا توفیق آن ها را افزایش دهد بی آنکه هیچ سودی برای خود نوع دوست داشته باشد. زیست شناسان اجتماعی نوع دوستی را روشی برای حفظ ذخیره ژنی در بالاترین سطح خود می دانند. نوع دوستی به یک معنا نوعی خودخواهی٬ منتها در سطح ژنی است٬ نه در سطح فردی. نمونه های شناخته شده نوع دوستی را در آن دسته از زنبورها و مورچه های ماده می بینیم که طبقه کارگر را در این انواع تشکیل می دهند. آن ها عقیم اند و تولید مثل نمی کنند٬ اما برای توفیق ملکه در تولید مثل٬ نوع دوستانه کار می کنند.

مکانیسم احتمالی دیگر برای ایجاد نوع دوستی در روند تکامل٬ انتخاب گروه است. گروه های دارای اعضای نوع دوست موفق تر از گروه هایی هستند که تماما از افراد خودخواه تشکیل شده اند. در نتیجه گروه های نوع دوست دوام می آورند و گروه های خودخواه از دور خارج می شوند و به این ترتیب نوع دوستی در روند تکامل باقی می ماند.

در حالی که گروه های نوع دوست از روند تکامل سربلند بیرون می آیند٬ در داخل هر گروه٬ افراد نوع دوست در وضعیتی بسیار نامساعدتر از اعضای خودخواه گروه به سر می برند.

منبع: بگذریم...

پ.ن: این متن می تواند به لحاظ کاربردی و معنایی برداشتی آزاد از یک متن علمی باشد.

+ نوشته شده در  88/10/19ساعت   توسط ماریا | 
 

 

تا مدتی نمی نویسم.

تا مدتی نیستم.

+ نوشته شده در  88/10/05ساعت   توسط ماریا | 

گاهی تصمیماتی می گیریم که تنها درذهن باقی می مانندو تا اتفاق افتاد خیلی فاصله دارند،بعد یک اتفاق یا تصادف باعث می شود که تصمیمات ذهنی را عملی کنیم. شبیه ثابت شدن یک فرضیه است که فقط زمانی قطعی می شود که شواهد کافی داشته باشیم، از آن زمان به بعد تبدیل می شود به یک قانون یا یکی از چارچوب های زندگی

هر انسانی در زندگی فرهن لغات خاص خودش را دارد که هرچند وقت یک بار آن را ویرایش می کند، یک سری لغات را حذف و تعدادی را هم اضافه می کند، گاهی تعریف جدیدی از یک واژه را برای خودش تبیین می کند. موضوعی که موجب این تغییرات می شود تجربه های جدید است، تجربه ها و بازخوردهای جدید باعث انطباق داشته های قبلی با واقعیات محیط می شود. کل چیزی که اتفاق می افتد شبیه یک سیستم هست که با وجود همه تغییرات تقریبا همیشه ثابت است. نمی دانم به این سیستم چه گفته می شود! شاید عنصر وجودی، ذات، عناصر ثابت شخصیت 

تمام تعریف های ما از اتفاقات در احساسی که ما از زندگی داریم تاثیر می گذارند، فکر می کنم توجه جدی به کلماتی که به کار می بریمو تعاریفی که از آن ها داریم، لازم و ضروری است. این کلمات تا حدود زیادی معرف شخصیت ما به جامعه است. احساسات از تاثیرگذارترین عناصر بر رفتار انسان است. زمانی که تکلیف ما با این موضوع مشخص شود به انسجام افکار و ذهنیات کمک بسیاری می کند

در فرهنگ جامعه ما بسیار اتفاق می افتد که فردی موفقیت در عملی را به شانس و تقدیر و معجزه و توجه پروردگار نسبت دهد،و به جای آن که علل موفقیت خود را بیان کند تا کمکی به دیگران باشد تا از تجربیاتش استفاده کنند همه چیز را در پوشش فروتنی و خصوصیات تحسین شده ارائه می کند. تعارفات اغراق آمیز و ریاکارنه نمونه ای دیگر است. با این حال چه می توانم انجام دهم؟ جز افسوس از زندگی درچنین محیط بیماری که نه قدرت تغییر اش را دارم و نه قدرت ترک اش را ...

پ.ن : یکی از کلیدهای اصلی ارتباط اطلاع از معنای کلماتی است که اشخاص به کار می برند.

پ.ن :تصمیم گرفتم یک سری از کلمات را از فرهنگ ندگی ام حذف کنم ،مخصوصا واژگانی که بار معنایی متافیزیکی دارند. این طوری مجبور نیستم برای یافتن پاسخ پرسش هایم به دم دستی ترین دلایل رجوع کنم.

+ نوشته شده در  88/10/04ساعت   توسط ماریا | 

فکر می کنم اکثر انسان ها تفکرات و حرف هایی که نمی توانند راحت جایی مطرح کنند را داشته باشند.

بیان نکردن تمام فکرها و رویاها دلایل مختلفی دارد، ترس از مورد تمسخر قرار گرفتن، ترس از فهمیده نشدن، ترس از به خطر افتادن امنیت روحی و روانی و...و در کل ترس از قضاوت دیگران. هرچند که بیان این حرف ها را هم نمی شود به حساب شجاعت و بی نیازی گذاشت. گاهی اوقات هم دوست داریم چیزهایی را درون مان نگه داریم شاید برای معنادار کردن وجودمان. نمی دانم!

خیلی اتفاق می افتد که مسایلی که زمانی برای ما مهم بودند دیگر اهمیتی نداشته باشند، اون وقت خیلی هم برای نگه داشتن اون ها تلاش نمی کنیم. عادی شدن یکی از مصیبت های زندگی است.

 

پ.ن :

روزی که رنگ برود و تنها سایه بماند، شکلی باقی می ماند بی هیچ تعریفی.

هیچ کس دوست ندارد، یک سازه ی بی هویت باشد.

حتی به قیمت متفاوت بودن.

حتی...

 

 

+ نوشته شده در  88/09/25ساعت   توسط ماریا | 

عامه مردم یه نفر رو می خوان که از هر خطایی مصون باشه و هیچ وقت مرتکب اشتباه نشه.

                                                                                           کورت توخولسکی

 

توخولسکی سال 1890 در برلین متولد شد. در سال 1935 بنابه اسنادی به دلیل خوردن زیاد داروی ورونال درگذشت یا خودکشی کرد.

در ادامه قسمتی از نوشته های کتاب "بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن! " اثر توخولسکی و ترجمه: دکتر عضدانلو.

 

آدمیزد دو تا پا داره و دو تا اعتقاد : یکی برای وقتی که حالش روبه راهه و یکی هم برای موقعی که حالش خرابه. اسم این دومی را گذاشته دین.

 

آدمیزاد نسبت به هم نوع خودش بخیله. برای همینه که قانون را درآورده. می گه اگه من حق ندارم فلان کار رو بکنم، پس بقیه هم نبایست حقش را داشته باشند.                         

 

آدمای همراه وجود ندارند. آدمای حاکم داریم و آدمای تحت حاکمیت. با این وجود تا حالا نشده یه نفر به خودش حاکم بشه. آخه برده متخاصم همیشه زورش از اربابی که به حکومت کردن معتاد شده ، بیشتره.

 

آدمیزاد وقتی حس می کنه کمرش دیگه شل شده، عالم و زاهد میشه. بعدشم از شیرینی لذات زندگی دنیوی چشم می پوشه. اسم این کار رو می گذاره درون نگری.

 

و ....

این ها فقط بخشی از یک کتاب کم حجم 90 صفحه ای بود. خواندنش خیلی وقت نمی گیره ولی لحظات      قشنگی را می تونه به خواننده اش هدیه کند.

 

پ ن : عنوان هم جمله ای از متن کتاب است.

 

  

+ نوشته شده در  88/09/22ساعت   توسط ماریا | 

- در سرزمینی که من زندگی می کنم شهری هست که به هیچ شهر دیگری شبیه نیست. انسان های ساکن آن جا انگار توی زرورقی نامرئی پیچیده شده اند. ساختمان ها اگر چه از سنگ یا بتون اند و ظاهری حجیم دارند اما نماهایی بیش به نظر نمی آیند و کوچه ها هم حالتی غیر واقعی دارند.

- انسان با پدر یا مادر پیر همان کاری را می کند که با فرزندان اش : می خواهد که او زندگی سالمی داشته باشد، ورزش کند، دوستان خوبی داشته باشد، احوال اش خوب باشد و به پر و پای تان نپیچد. انسان هر کاری که بلد باشد می کند. و مستبد می شود.

- آدم در ارتباط با والدین مسن، رفتارهایی فراموش شده را باز می یابد، رفتارهایی که با بچه هایش داشت آن زمانی که بزرگ شان می کرد. باید صبر داشت، کودکان بزرگ می شوند و پیران عادت می کنند.

- بقایایی از دنیای گذشته را کشف می کنم، احترام های اجباری، پوسته ی ِ قید و بند و ترس ها، اطاعت از دستور تحمیل شده از بالا. من چی؟ آیا مثل او هستم؟ آیا من هم آن عشوه گری بزدلانه را دارم، نوعی زنانگی شرمگین؟ سکسی. واژه ای که برای نسل مادرم وجود نداشت و برای نسل ... همواره وجود دارد.

- برای این بیماری، که بیماری ای نیست، برای نهایت سال خوردگی، جمعیتی وجود ندارد. هرکس تنهاست و سال خوردگان دیگر در بهترین حالت بی فایده اند و در بدترین حالت مضر،...

برای آدم هایی که نه دچار آلزایمراند و نه دچار جنون پیری و نه فلج و نه بیماری، برای کسانی که فقط دچار پیری ِ پیرند، پناه گاهی نیست.

- مادرم با دوصدا و دو چهره. هر دو صدا و هر دو چهره را به نوبت می بینم. هرگز ندانستم که با مادرم به چه آهنگی برقصم، اما آن طور که او مرا رقصانده، هیچ کس نرقصانده.

 

    نوشته هایی زیبا انتخاب شده از کتاب " جمله های کوتاه، عزیزم " اثر پیرت فلوتی، نویسنده ای فرانسوی و متولد 1941. بیان احساس و تصویر کردن روابط بین انسان ها بسیار واقعی و لمس شدنی است. موضوعی که انتخاب شده تفاوت نسل ها، رابطه والدین سال خورده و فرزندان، توصیف دل بستگی بین شان با وجود کشمکش ها و برخوردهای فراوان، همه فوق العاده است. بیان این که گاهی تصور شخصی ما از اتفاقات چقدر با واقعیت فاصله دارد.

وقتی کتاب را مطالعه می کردم، گاهی از تجربه مشترکی که با نویسنده داشتم تعجب می کردم. تجربه ای که گاه فکر می کنیم غیر واقعی است و زمانی که همان، توسط شخص دیگری تکرار شده تازه برای ما واقعی می شود. مطالعه این کتاب تجربه با ارزش و لذت بخشی برای من بود.

 

پ ن : کتاب: جمله های کوتاه عزیزم / نویسنده: پیرت فلوتیو / مترجم: مهشید نونهالی / نشر: قطره.

 

 

+ نوشته شده در  88/09/14ساعت   توسط ماریا | 
گاهی وقت ها فراموش می کنم  که ،هستم.

 

 

+ نوشته شده در  88/09/13ساعت   توسط ماریا | 

چراغ را خاموش کردم، کتاب را ناخوانده بستم

پتو چه سنگین و چه زبر است! چقدر امشب خسته هستم!

صدای مشتی آهن پاره، عبور دایمی شان

نمی گذارد بخوابم، ملول در بستر نشستم

چراغ...روشن کردم اش باز، کتاب... اما عینکم کو؟

چه دارد این سمباده مغز؟ گشودم و نا خوانده بستم...

 

هزار و یک عاشق...کجا؟ نمانده یک تن در کنارم

ز دام من رستند و رفتند، ز بند سوداشان نرستم

هزار و یک عاشق که از عشق به آسمانم می نشاندند

هزارو یک پیمان که از ناز چو ریسمانش گسستم

جوانی و آن بی خیالی کجاست با آن خواب شیرین

مزاج بی افیون ملنگم ، طبیعت ِ بی باده مستم.

 

چراغ با آن نور تندش به چشم هایم نیزه می زد

کتاب را پرتاب کردم، چراغ را در جا شکست ام:

 

- بخواب، زن، آشفتگی بس! - نمی توانم، قرص ها کو؟

به زیر بالش دست بردم، به شیشه ای لغزید دستم.

- چه قدر؟ صد یا چند قرص؟ بخور که خوابت جاودان باد!

- نمی خورم : دشمن بداند که زندگی را می پرستم.

                                                                                  / سیمین بهبهانی/

                                                              

پ.ن:  دشمن را می توان جامعه ای تصور کرد که جهالت را به جای روشن بینی اساس هویت خود قرار داده و به این دلیل شرایطی ناسازگار با ذات طبیعی انسان را بر افراد تحمیل کرده است.

+ نوشته شده در  88/09/03ساعت   توسط ماریا | 

سخت می شود لذت نبرد از یک عصر کم رنگ پاییزی و پرتوهای یواش آفتاب که از میان پرده ها رد شده، بر کف اتاق ولو می شوند. و آواز دانیل ماگال که با احتیاط می خواند " کارا د ِ گی تانا " نرم و روان        می خواند، آرام و بلند می خواند، خلاصه همان جوری که می خواهی می خواند. طعم آب نبات قهوه کامل    می کند این حس زیبا را. از این همه که سرخوش می شوی، پنجره را باز می کنی و خنکا ملایم می نوازد گونه هایت را، چشم ها راهم که ببندی می توانی خودت را بالای ابرها حس کنی. گاهی آن قدر حال ادم خوب است که حتا صدای برخورد آهن های ساختمان ساز ها هم نمی تواند لحظه ها را به هم بریزد. دوست داری همه چیز را مرتب کنار هم قرار دهی موسیقی، طعم آب نبات و خنکی و تنهایی و بعد یک عکس بگیری برای همیشه در ذهن ات ثبت کنی. برای روز مبادا که از زندگی دل گیر شدی یاد این موقع ها بیافتی و امید وار باشی تا باز هم این لحظه ها شکل بگیرد و دل ات را خوش کنی ...

آرام زمزمه کنی، دل خوشی ها کم نیست...

+ نوشته شده در  88/08/24ساعت   توسط ماریا |