جاده
عامه مردم یه نفر رو می خوان که از هر خطایی مصون باشه و هیچ وقت مرتکب اشتباه نشه. کورت توخولسکی توخولسکی سال 1890 در برلین متولد شد. در سال 1935 بنابه اسنادی به دلیل خوردن زیاد داروی ورونال درگذشت یا خودکشی کرد. در ادامه قسمتی از نوشته های کتاب "بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن! " اثر توخولسکی و ترجمه: دکتر عضدانلو. آدمیزد دو تا پا داره و دو تا اعتقاد : یکی برای وقتی که حالش روبه راهه و یکی هم برای موقعی که حالش خرابه. اسم این دومی را گذاشته دین. آدمیزاد نسبت به هم نوع خودش بخیله. برای همینه که قانون را درآورده. می گه اگه من حق ندارم فلان کار رو بکنم، پس بقیه هم نبایست حقش را داشته باشند. آدمای همراه وجود ندارند. آدمای حاکم داریم و آدمای تحت حاکمیت. با این وجود تا حالا نشده یه نفر به خودش حاکم بشه. آخه برده متخاصم همیشه زورش از اربابی که به حکومت کردن معتاد شده ، بیشتره. آدمیزاد وقتی حس می کنه کمرش دیگه شل شده، عالم و زاهد میشه. بعدشم از شیرینی لذات زندگی دنیوی چشم می پوشه. اسم این کار رو می گذاره درون نگری. و .... این ها فقط بخشی از یک کتاب کم حجم 90 صفحه ای بود. خواندنش خیلی وقت نمی گیره ولی لحظات قشنگی را می تونه به خواننده اش هدیه کند. پ ن : عنوان هم جمله ای از متن کتاب است. - در سرزمینی که من زندگی می کنم شهری هست که به هیچ شهر دیگری شبیه نیست. انسان های ساکن آن جا انگار توی زرورقی نامرئی پیچیده شده اند. ساختمان ها اگر چه از سنگ یا بتون اند و ظاهری حجیم دارند اما نماهایی بیش به نظر نمی آیند و کوچه ها هم حالتی غیر واقعی دارند. - انسان با پدر یا مادر پیر همان کاری را می کند که با فرزندان اش : می خواهد که او زندگی سالمی داشته باشد، ورزش کند، دوستان خوبی داشته باشد، احوال اش خوب باشد و به پر و پای تان نپیچد. انسان هر کاری که بلد باشد می کند. و مستبد می شود. - آدم در ارتباط با والدین مسن، رفتارهایی فراموش شده را باز می یابد، رفتارهایی که با بچه هایش داشت آن زمانی که بزرگ شان می کرد. باید صبر داشت، کودکان بزرگ می شوند و پیران عادت می کنند. - بقایایی از دنیای گذشته را کشف می کنم، احترام های اجباری، پوسته ی ِ قید و بند و ترس ها، اطاعت از دستور تحمیل شده از بالا. من چی؟ آیا مثل او هستم؟ آیا من هم آن عشوه گری بزدلانه را دارم، نوعی زنانگی شرمگین؟ سکسی. واژه ای که برای نسل مادرم وجود نداشت و برای نسل ... همواره وجود دارد. - برای این بیماری، که بیماری ای نیست، برای نهایت سال خوردگی، جمعیتی وجود ندارد. هرکس تنهاست و سال خوردگان دیگر در بهترین حالت بی فایده اند و در بدترین حالت مضر،... برای آدم هایی که نه دچار آلزایمراند و نه دچار جنون پیری و نه فلج و نه بیماری، برای کسانی که فقط دچار پیری ِ پیرند، پناه گاهی نیست. - مادرم با دوصدا و دو چهره. هر دو صدا و هر دو چهره را به نوبت می بینم. هرگز ندانستم که با مادرم به چه آهنگی برقصم، اما آن طور که او مرا رقصانده، هیچ کس نرقصانده. نوشته هایی زیبا انتخاب شده از کتاب " جمله های کوتاه، عزیزم " اثر پیرت فلوتی، نویسنده ای فرانسوی و متولد 1941. بیان احساس و تصویر کردن روابط بین انسان ها بسیار واقعی و لمس شدنی است. موضوعی که انتخاب شده تفاوت نسل ها، رابطه والدین سال خورده و فرزندان، توصیف دل بستگی بین شان با وجود کشمکش ها و برخوردهای فراوان، همه فوق العاده است. بیان این که گاهی تصور شخصی ما از اتفاقات چقدر با واقعیت فاصله دارد. وقتی کتاب را مطالعه می کردم، گاهی از تجربه مشترکی که با نویسنده داشتم تعجب می کردم. تجربه ای که گاه فکر می کنیم غیر واقعی است و زمانی که همان، توسط شخص دیگری تکرار شده تازه برای ما واقعی می شود. مطالعه این کتاب تجربه با ارزش و لذت بخشی برای من بود. پ ن : کتاب: جمله های کوتاه عزیزم / نویسنده: پیرت فلوتیو / مترجم: مهشید نونهالی / نشر: قطره. چراغ را خاموش کردم، کتاب را ناخوانده بستم پتو چه سنگین و چه زبر است! چقدر امشب خسته هستم! صدای مشتی آهن پاره، عبور دایمی شان نمی گذارد بخوابم، ملول در بستر نشستم چراغ...روشن کردم اش باز، کتاب... اما عینکم کو؟ چه دارد این سمباده مغز؟ گشودم و نا خوانده بستم... هزار و یک عاشق...کجا؟ نمانده یک تن در کنارم ز دام من رستند و رفتند، ز بند سوداشان نرستم هزار و یک عاشق که از عشق به آسمانم می نشاندند هزارو یک پیمان که از ناز چو ریسمانش گسستم جوانی و آن بی خیالی کجاست با آن خواب شیرین مزاج بی افیون ملنگم ، طبیعت ِ بی باده مستم. چراغ با آن نور تندش به چشم هایم نیزه می زد کتاب را پرتاب کردم، چراغ را در جا شکست ام: - بخواب، زن، آشفتگی بس! - نمی توانم، قرص ها کو؟ به زیر بالش دست بردم، به شیشه ای لغزید دستم. - چه قدر؟ صد یا چند قرص؟ بخور که خوابت جاودان باد! - نمی خورم : دشمن بداند که زندگی را می پرستم. / سیمین بهبهانی/ پ.ن: دشمن را می توان جامعه ای تصور کرد که جهالت را به جای روشن بینی اساس هویت خود قرار داده و به این دلیل شرایطی ناسازگار با ذات طبیعی انسان را بر افراد تحمیل کرده است. سخت می شود لذت نبرد از یک عصر کم رنگ پاییزی و پرتوهای یواش آفتاب که از میان پرده ها رد شده، بر کف اتاق ولو می شوند. و آواز دانیل ماگال که با احتیاط می خواند " کارا د ِ گی تانا " نرم و روان می خواند، آرام و بلند می خواند، خلاصه همان جوری که می خواهی می خواند. طعم آب نبات قهوه کامل می کند این حس زیبا را. از این همه که سرخوش می شوی، پنجره را باز می کنی و خنکا ملایم می نوازد گونه هایت را، چشم ها راهم که ببندی می توانی خودت را بالای ابرها حس کنی. گاهی آن قدر حال ادم خوب است که حتا صدای برخورد آهن های ساختمان ساز ها هم نمی تواند لحظه ها را به هم بریزد. دوست داری همه چیز را مرتب کنار هم قرار دهی موسیقی، طعم آب نبات و خنکی و تنهایی و بعد یک عکس بگیری برای همیشه در ذهن ات ثبت کنی. برای روز مبادا که از زندگی دل گیر شدی یاد این موقع ها بیافتی و امید وار باشی تا باز هم این لحظه ها شکل بگیرد و دل ات را خوش کنی ... آرام زمزمه کنی، دل خوشی ها کم نیست... به زندگی که نگاه می کنی، جاده های زیادی می بینی. هر کدام انتهایی متفاوت از دیگری دارد. در هرجاده ای که قدم بر می داری به هر کجایی که ختم شود، نه باید فراموش کنی که خودت این جاده راساختی. شاید از برخی جاده های دیگر طرح برداشته باشی ولی باز هم ساخته ی خودت هست. در همه جا نمادها و نشانه های تو پیداست. یکی از محدودیت ها این است که نمی توانی جاده را ترک کنی، نمی توانی با خودت بگویی خب من تا به حال از این جاده رفتم و از این پس آن را تغییر داده و به جاده دیگری قدم می گذارم. نه . جاده ی پشت سرت _گذشته_ را نمی توانی حذف کنی. هر چه هم از این پس به جاده ات اضافه کنی ادامه همان مسیر قبلی است. تو شاید به توانی تغییراتی در جاده ات ایجاد کنی، نشانه های جدید، قوانین، رنگ آمیزی جدید ولی نمی توانی همه چیز را یک جا حذف کنی. جاده ی تو تا ابد همین جا خواهد بود، حتی زمانی که خودت دیگر نباشی. هرگز جاده ای دیگر روی اش را نه خواهد گرفت. شاید در جایی پرت افتاده قرار گیرد ولی باز گاه گاهی کسانی از کنارش عبور خواهند کرد و شاید از جاده تو طرح هایی را ایده بگیرند... بگذار بگریزند لحظه ها را می گویم، پروانه ها را مخواه که آن ها را بگیری مخواه که آن ها را نگاه داری چشمک های ستاره، شب را سوگوار کرده است که هر چه هست جاودانه نیست اگر نمی رفتی نمی دانستم که دوستت دارم. "حکیم" داستان کوتاه: خاطره های ما خیابان این است؟ خانه این است؟ باغ این؟ وه که چه ناپایدارند خاطره ها. فکر می کنم برای کسی که پس از سالیان به زادگاهش بر می گردد، این که می بیند خاطره هایش پوچ می شوند و ناپدید می گردند، احساس تاثرانگیزی است. شاید یکی از تاثرانگیزترین شان آن خاطره ها باشند که سعی دارند جانی دوباره یابند اما دیگر، در مکان جای نمی گیرند زیرا احساس دگرگونی یافته دیگر نمی تواند به آن مکان ها واقعیتی را بدهد که آن ها قبلن نه برای خویش بلکه برای او داشته اند. ...من خود آن روزها به تجربه دریافته بودم که آن چه ما خاطره می نامیم، برمبنای هیچ واقعیتی استوار نیست. داستان درباره مردی که بعد از سال ها به زادگاهش باز می گردد، ولی زمانی که با این واقعیت روبه رو می گردد که آن چه می بیند با آن چه که به عنوان خاطرات در ذهن خود تصور می کرده بسیار متفاوت است، دچار این حس تاثرانگیز می شود " پس چه بیهوده بودند خاطره های من". زندگی گذشته ما بیش از آن که با واقعیت منطبق باشد، تنها تصوراتی ساختهِ ذهن ما است. انسان هایی که در گذشته ما بودند را اکنون از درون خود می بینیم، بدون آگاهی ازاین واقعیت کنونی که آن ها چقدر از خاطرات خود ساخته ما فاصله دارند. حسی که خیلی از ما با بازگشت به مکان های کودکی داشته ایم. این که حس قشنگی را از تجربه ای که مثلن در سن 16 سالگی با دوستان داشتیم ولی در این زمان با تکرار همان رفتار دیگر آن تجربه را نخواهیم داشت و چه بسا برای ما رفتاری بی معنا جلوه کند. مشابه این نظر را مارکز هم در کتاب صدسال تنهایی بیان کرده. زمانی که یکی از کاراکترها از خاطرات خوش حضور در جشنی در کافه ای می گوید ولی روزی که به همان محیط برممیگردد دیگر آن مکان برایش جذاب و رویایی نیست. با این وجود چرا باید خود را مشغول گذشته کنیم؟ تجاربی تکرار نشدنی، احساساتی که مقتضای زمانی و مکانی باز نگشتنی هستند. ولی حتمن این را هم شنیده ایم که اگر گذشته کسی را از او بگیریم او دیگر وجود نخواهد داشت به صورتی که اکنون هست، اتفاقی که برای افراد دچار نسیان می افتد. ولی با حذف گذشته "من" جدیدی شکل می گیرد. چیزی مشابه تغییر محیط... موضوع این است که ما امنیت را در ثبات یافته ایم، در معانی تعریف شده. کامل بودن را در به یقین رسیدن می دانیم، به حذف تردید ها از زندگی ... پ.ن : لوییجی پیراندللو سال 1867 در آگریجنتو از شهرهای سیسیل به دنیا آمد. در زمینه ی ادبیات تحصیل کرد. از 16 سالگی شعر می سرود و در 22 سالگی اولین کتاب شعرهایش را منتشر کرد. جدا از شعرها او حدود 40 نمایشنامه، 7 رمان و 250 داستان کوتاه نوشته است. در سال 1934 دو سال پیش از مرگ اش جایزه ی نوبل را دریافت کرد. گاهی مسایلی وجود دارد که در موردشون به یقین نرسیدی و ترجیح می دهی در موردشون با دیگران صحبت نکنی . در این مواقع دیگران ممکن هست با سوالاشون تو را بیشتر گیج کنند و از حرف هایت نتایجی بگیرند که منظور واقعی خودت نبوده. این موضوعات می توانند در مورد قضاوت های اخلاقی یا قوانین حاکم بر زندگی یا .....باشد. این جور وقت ها من ترجیح می دهم که سکوت کنم و بیش تر شنونده باشم. ولی متاسفانه گاهی به طرف مقابل حسی شبیه برنده شدن در بحث دست می دهد. هر چند بی خیال، خیلی هم اهمیت نداره.دوست ندارم در مورد موضوعی که اطلاعات زیادی در موردش ندارم یا در موردش مطمئن نیستم نظر بدهم. بگذار دیگران تصور کنند که تو را به اندازه کافی می شناسند. چه اهمیتی دارد.... این روزها انسان های همه چیز دان، خیلی زیاد شده اند ... مرد ِ تنها، رویاست. توهم است. در خلوتی نمادین تجسم شان می کنیم، حال آن که مردها تظاهر به تنهایی می کنند. تله است. وحشی خطاب شان می کنیم، اما وحشی ها تنها هستند. تردیدی نیست که در دنیای خودشان وحشی، و خارج از آن حیواناتی دست آموزند. این نوشته پاراگراف ابتدایی کتابی است که یاسمینا رضا از همراهی با سارکوزی تالیف کرده. کمی پایین تر دوست نویسنده به او می گوید: در هر حال تو او را خلق می کنی. وجه مشترک نویسنده ها با مستبدها در این است که دنیا را به میل خود تغییر می دهند. عنوان کتاب: سپیده دم، عصر یا شب. نوشته یاسمینا رضا . ترجمه: سعید عجم حسنی. نشر: کاروان. برای کسانی که قصد مطالعه این کتاب را دارند، بد نیست گفتن این نکته که با توقع زیاد به سمت این نوشته نروید. نوعی خاطره نگاری به حساب می آید. قبلن از یاسمینا رضا نمایش نامه سه روایت از زندگی را مطالعه کرده بودم که به نظرم عالی بود. خانم رضا بازیگر نویسنده و کارگردان است. که در سال 1959 در فرانسه متولد شده. مادرش یک ویولونیست مجارستانی و پدرش دورگه ی ایرانی و روس بود. شاید عالت این یادآوری در انتهای کتاب برای جذاب سازی بیشتر بوده.
| Design By : Night Skin |


